گزارشی از اهدای عضو آزاده عبدی؛

عبدی که آزاد شد

1 دیدگاه ها
2399
جمعه ۱۵ آبان ۱۳۹۴ ۰۰:۰۰
22420151106
عبدی که آزاد شد
ما رابا رفتنش سرفراز کرد. برایمان آبرو خرید. خودش بزرگ منش بود بزرگ هم رفت. آزاد رفت. درست است دل ما را سوزاند. ولی سربلندمان کرد. زمانی که برای اهدا می بردند نقل آورده بودند. روی سرش نقل می­ پاشیدند.
پایگاه خبری - تحلیلی چهلستون :

زندگی گاهی انسان را در برابر انتخاب­ های سختی قرار می­‌دهد که یک سوی آن راه رستکاری و آرامش است. شاید لحظه­‌هایی همه ما با خود و خواسته­‌های خود در جدال بودیم. گاهی خود ما پیروز بوده‌­ایم و گاهی مشی الهی که سعادتمندی را برای ما رقم زده بود. مرداد ماه امسال خانواده آقای سیروس عبدی شاید سخت ­ترین لحظات زندگی خود را گذرانده باشند. شاید هیچ لحظه ای در زندگی به این اتفاق فکر نکرده بودند. اما مشی الهی آزمونی سخت برایشان درنظر گرفته بود. آزمونی که به نظر خیلی­ ها سربلند بیرون آمدند. «بدین سبب بر بنی اسرائیل حکم نمودیم که هر کس نفسی را بدون حق و یا بی آنکه فساد و فتنه ای در زمین کرده ، بکشد مثل آن باشد که همه مردم را کشته ، و هر کس نفسی را حیات بخشد ( از مرگ نجات دهد ) مثل آن است که همه مردم را حیات بخشیده. و هر آینه رسولان ما به سوی آنان با معجزات روشن آمدند سپس بسیاری از مردم بعد از آمدن رسولان باز روی زمین بنای فساد و سرکشی را گذاشتند.» (آیه 32 سوره مائده)                                                                                           *مریم میرحسینی

 

حادثه!

شانزدهم مرداد. ساعت 20 و 51 دقیقه. ماشین پژو با 5 سرنشین با سرعت بالا در جاده هفت سنگان، حوالی قزوین، در حال رانندگی است. 5 جوان که هیچ تصوری از حادثه­ ای که انتظار آنان را می­کشد، ندارند. مردی بی­ خبر از همه جا در کنار خیابان انتظار می­ کشد که سواری او را به شهر برساند. یک لحظه، یک مکان، ندیدن مرد عابر و برخورد. حادثه رخ داد. کنترل فرمان از دست راننده پژو خارج شد. خودروی پژو چند بار روی زمین می­ غلتد و دختری از پنجره بیرون می ­افتد و بیهوش می ­شود. سرش آسیب دیده است. آمپولانس می­ رسد. سرنشینان آسیب جدی ندیدند جز دختری که بیرون افتاده بود. مرد عابر در دم جان سپرد. تا رسیدن به بیمارستان قلب دختر می ­ایستد. سی پی آر می­ شود اما بازنمی­ گردد. همراهان اما آرام نمی شوند. تیم اورژانس برای آرام کردن آن­ها دوباره سی پی آر می­ کند. قلب شروع به تپیدن می ­کند. پدر و مادر می ­آیند. عکس برداری و آزمایش ­های اولیه را انجام می­ دهند و دکتر دستور جراحی مغز می ­دهد. دلهره، اضطراب، نگرانی و والدین پشت در اتاق عمل. دکتر به پدر می­گوید ضربه خیلی شدید بود. سه روز بعد دختر مرگ مغزی است.

خبر!

اهدای اعضای بدن آزاده عبدی دختر جوان 26 ساله قزوینی که دچار تصادف و مرگ مغزی شده بود، زندگی دوباره آفرید.این دختر جوان بر اثر سانحه تصادف شانزدهم مردادماه به بیمارستان شهیدرجایی قزوین انتقال یافت و سه روز بعد، مرگ مغزی وی توسط تیم پزشکی تأیید شد.این جوان 26 ساله که درگذشته فرم اهدای عضو را با امضا خود پر کرده بود، با رضایت خانواده اعضای بدنش اهداء شد تا سومین اهداکننده زندگی امسال در قزوین لقب بگیرد. اهدای اعضای بدن این فرد به بیماران نیازمند پیوند بیستم مردادماه برای اهدا عضو به بیمارستان امام خمینی (ره) تهران منتقل شد تا از دوکلیه، کبد و نسوج وی استفاده شود.

انسان!

آزاده عبدی، متولد 27 مرداد 1369، قزوین، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی، روابط بین الملل، دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب بود. چون زمان ورود اسرای دفاع مقدس به ایران، به دنیا آمده بود نامش را آزاده گذاشتند. دختر مهربان و شادی که کمک کردن به دیگران را دوست داشت.در شانزدهم مرداد ماه امسال در اثر سانحه رانندگی مرگ مغزی شد. برادرش فرهاد، دایی و دو دوستش در شب حادثه همراه او در خودرو بودند، ولی همگی سالم ماندند. دو سال قبل کارت اهدای عضو دریافت کرده بود و با رضایت خانواده اعضای بدنش به افرادی که در صف اهدای عضو بودند هدیه شد. کبد، دو کلیه و نسوج اعضایی بودند که اهدا شد.

تصمیم بزرگ!

سیروس عبدی، پدر آزاده، از تصمیم بزرگ دخترش می­گوید: دو ماه قبل از این ماجرا دخترم کنارم نشست و بدون مقدمه گفت اگر روزی مرگ مغزی شدم اعضای من را اهدا کنید. کارت اهدای عضو هم گرفتم. من موضوع را عوض کردم تا حال و هوا تغییر کند. ولی این برایم جای سوال بود که چرا این زمان که نه بحثی بود نه حرفی، باید این را بگوید. ما از کارت اهدای عضو او بی­خبر بودیم.

پدر ادامه می­دهد: انگار تا بیمارستان رسیده بودند آزاده ایست قلبی کرده بود. دایی و برادرش هم در تصادف بودند. اون­ها که سرو صدا کرده بودند و داد و بیداد کرده بودند تیم اورژانس برای اینکه آرامش پیدا کنند بار دیگر سی پی آر کرده بود و قلب دوباره شروع به کار کرده بود که ما رسیدیم. عکس می‌گیرند و به دکتر شیخی می­‌گویند که ایشان می‌آید و می­‌گوید باید عمل شود و به اتاق عمل می‌­برند. ما بیرون اتاق عمل منتظر بودیم. عمل که تمام شد از دکتر پرسیدم عمل چطور بود گفت خیلی ضربه شدید بود. دوباره پرسیدم گفت خیلی ضربه شدید بود. دیگر حرفی نزد که عمل چطور بود. امیدی هست یانه. که سه روز بعد گفتند مرگ مغزی شده است. وقتی یکی از دوستان با دکتر صحبت کرد گفته بود که از ابتدا امیدی نبود. من به‌خاطر اینکه زنده بماند او را عمل  نکردم. نیم‌کره چپش کاملا از بین رفته بود. چون قلبش می‌­تپید گفتم شاید می­خواهند اعضا را اهدا کنند. به این نیت عمل کردم. یعنی همه چیز دست به دست داد تا وصیت آزاده انجام شود.

یک تیم 5 نفره پزشکی در بیمارستان شهید رجایی تشکیل شد و مرگ مغزی آزاده را تایید کرد. مادر ازین اتفاق بی­ خبر بود. پدر آزاده اما قلباً آرامش نداشت. تصمیم به جابه ­جایی آزاده به تهران می­ گیرد ولی پزشکان مانع می­ شوند و پیشنهاد می­ دهند مدارک را برای بررسی به تهران ببرند.

پدر می­گوید: با یک بیمارستان خصوصی در تهران صحبت کردیم. برایش جا گرفتیم. با دکتر صحبت کردیم گفت اصلا نمی ­توانید تکان دهید. مدارک و عکس­ها و آزمایش­هایش را ببرید. با خیلی ­ها صحبت کردم. باید تلاش می­ کردم. با خیلی افراد متخصص صحبت کردیم. یکی رئیس انجمن مغز ایران بود. انسان­ های معتبری پرونده آزاده را دیدند. نظر اون­ها هم همین بود که کاری نمی ­توان کرد و امکان جابه ­جایی هم نیست. باز من حرف اون­ها را قبول نکردم. دکتر خیلی معروفی تهران هست به اسم دکتر نسبی که یکی از اقوام ما، که همه دکترها خواستند مرگ قطعی را اعلام کنند، را خوب کرد. با تغییر دارویی شوکی به او وارد کرد که الان هم اون فرد زنده است. به دکتر گفتم من قانع نمی­ شوم. درست است که دکترها همه گفتند ولی من آن آرامش قلبی را ندارم که قبول کنم اعضا اهدا شود که بعدها یکی بگوید اگر می­ بردی پیش فلانی زنده می­ شد. آن موقع من دیگر چطور زندگی می­ کردم. اگر مطمئن شوم هیچ بحثی نیست. چون خودش خواسته و وصیت خودش است. دکتر گفت من قزوین می‌آیم. بیمارستان هماهنگ کردیم. خودش هم آمد. بسیار انسان محترمی بود. بعد که معاینه کرد گفت نظری که داده شده درست است. البته من میدانستم که درست است. 5 دکتر که اشتباه نمی‌کردند. ولی آن ارامش و اطمینان قلبی را نداشتم. با همسرم که صحبت کردم گفت من مخالف اهدای عضو هستم. دکتر گفت یک هزارم درصد هم اگر احتمال برگشت باشد من با مریض کار می‌کنم. اصلا فکر نمی‌کردم اهدای عضو شود ولی این مریض شما خاص است. خودش خواسته. یک ساعتی معاینه کرد. گفت امکان ندارد. اگر معجزه ای هم شود، زندگی نباتی خواهد داشت. با همسرم صحبت کردند و ایشان راضی شد. هیچ  هزینه‌ای هم نگرفتند.

توران خلخالی، مادر آزاده،از لحظات سختی که پیش رو گذاشتند، می­گوید: خیلی برایم سخت بود. مخصوصا برای اهداء عضو اصلا موافقت نمی­ کردم. پدرش می ­دانست آزاده مرگ مغزی شده ولی به من نمی‌گفت. من امید داشتم که برمی ­گردد. تنها ناراحتیم زیبایی صورتش بود. دو بخیه روی چشم چپش بود ویک خراش کوچک زیر چانه داشت. همش با خودم می­ گفتم ببین یک روز گذاشتم رفتم ببین با خودت چه کار کردی. از اینجا بیرون بیای من باید کلی هزینه­ ات کنم. غافل از اینکه بچه­ ام مرگ مغزی شده و اصلا برنمی­ گردد. برای اهداء عضو که به من گفتند بی­هوش شدم. نقش زمین بیمارستان شدم. گفتم به هیچ عنوان اجازه نمی ­دهم. مریضی هست که بعد از 40 روز، 50 روز، دوماه، یک سال از کما بیرون می­ آید. من نمی ­دانستم که دخترم مرگ مغزی شده است. اصلا موافقت نمی­ کردم. تا با دکتر نسبی صحبت کردم. دستش را بوسیدم گفتم آقای دکتر توروخدا یک کاری برای بچه­ام بکنین. من شنیدم که شما معجزه می‌کنید. گفت دخترت مغزش خیلی، چند بار خیلی را تکرار کرد، گفت خیلی خیلی خیلی آسیب دیده است. اگر به اندازه یک درصد هم بخواد برگردد زندگیش نباتی می ­شود. فقط چشمایش می­ بیند. دوست داری اینجور باشد. از طریق گلویش بخواهی غذایش را بدهی. این را که گفت گفتم نه. بچه ­ای نبود که بخواهد یک جا آرام بنشیند. من فکر کردم بچه ای که همش درحال جنب و جوش بود، بخواهد مدام روی تخت بخوابد و فقط چشمش ببیند سخت است. البته همه اینها حرف بود. فقط می­ خواستند من را آرام کنند. درحالی که اصلا بچه ­ام مرگ مغزی شده بود و برگشتی وجود نداشت. اینجا گفتم اشکال ندارد. برگه رضایت نامه را آوردند و امضا کردم.

پدر آیه 32 سوره مائده را  می ­خواند و می­ گوید: آیه صریح قرآن هست و ما به آن عمل کردیم و این تصمیم را گرفتیم. به درد خودش می­خورد. ما پدر و مادر نگران آن دنیایش هم هستیم. با اطمینان قلبی اجازه دادیم. به هر حال خواست خودش بود. زمانی که زنده بود خودش خواسته بود. اگر تصمیم ما بود خیلی ارزشمند نبود. این که کسی خودش بخواهد احسانی بکند با اینکه دیگران برای او انجام دهند فرق دارد.

سمیه کیانفرد دوست صمیمی آزاده که 9 سال با او بوده است، می­ گوید: مطمنیم آزاده اولین کسی هست که وقتی رفت کارت اهدای عضو بگیرد, با بند بند وجودش خواست که بتواند کاری برای بقیه انجام بدهد. مطمئنم هزاران بار خودش رادرآن شرایط تصور کرده بود.خیلی شجاع بود.

اهداء اعضایش به ما آرامش داد!

پدر می ­گوید: یکی از دلایلی که آرامش داریم همین است. اگر اعضا اهدا نمی­ شد شاید به این راحتی آرام نمی ­شدیم. حتی وقتی که برای اهداء تهران بردند نگران بودیم. خواهش کردیم که سالم برسد که به آخرین وصیتش عمل شود. که به ما گفتند که نگران نباشید تیم کاری مجرب است. تا برسد به بیمارستان و ICU تحویل بگیرد خیلی نگران بودم. خودش را که از دست داده بودیم. دوست داشتم اعضا برسد و این اتفاق بیفتد. الان به خاطر اهداء عضوش آرامش داریم. تنها چیزی که ما را تسلی داد. درست است اشک­های ما جاری شد ولی حتما چشم­هایی که اشکهاش جاری بود تبدیل به خوشحالی شد. خیلی ها روز تشییع برای ما نیامده بودند. به خاطر کار انسانی که کرده بود آمده بودند. من خیلی­ ها را نمی­ شناختم.

مادر می ­گوید: ما رابا رفتنش سرفراز کرد. برایمان آبرو خرید. خودش بزرگ منش بود بزرگ هم رفت. آزاد رفت. درست است دل ما را سوزاند. ولی سربلندمان کرد. مراسم تشییع اش خیلی شلوغ بود. بهشت فاطمه جا نداشت. توی بیمارستان هم که بود همیشه ملاقاتی داشت. همیشه اتاقش پر بود. زمانی که برای اهدا می بردند نقل آورده بودند. روی سرش نقل می­ پاشیدند.

سمیه می­گوید: این تصمیم آزاده بود,کسی که خودش قلباً حاضر بود اعضایش اهداشود و موقع پرکردن فرم اهدا همه گزینه ها را برای اهدا تیک می­ زند. آزاده حتی برای اهدای خون می ­رفت.می­ گفت گروه خونی من oاست و من می ­توانم به همه خون بدم,ذوق می­ کرد این حرف را می ­زد. به اعتقاد من هر انسانی که پا به این جهان گذاشت,حتی اون که در جایگاه قضاوت ما یک آدم معتاد و معمولی هست، بابت ماموریتش هست شده است. آزاده من ماموریتش این بود که به خیلی ها زندگی ببخشد. من این حرکت خانواده عبدی را تحسین می­ کنم.به آزاده افتخار می ­کنم.افتخار می­ کنم بهترین و تنها دوست من به این مهم رسیده است.

آزاده!

آزاده، به گفته خانواده و دوستش سمیه، همیشه بشاش و خنده رو بود. مادرش می­ گوید تا چیزی می گفتی می خندید. همیشه به دیگران کمک می­ کرد. با ناراحتی دیگران ناراحت می ­شد و برای کاهش مشکلاتشان تلاش می­ کرد. به دیگران انرژی می­ داد و همه را خوشحال دوست داشت.والدینش می­‌گویند آزاده ارزوی ادامه تحصیل داشت. قرار بود خود را برای دکترا آماده کند. عاشق حضرت علی بود. قسمش به جان امام علی بود. به آشپزی علاقه ای نداشت. حیوانات را دوست داشت.

مادرش می­ گوید: خیلی مهربان بود. کافی بود مستمندی را در خیابان ببینیم. دنبالش راه می­افتاد. هرچه در کیفش بود، می­ب خشید. همه لباس­هایش را بخشیده بود. پدرش از جایگاه آزاده در خانواده تعریف می­ کند: همه فامیل او را دوست داشتند. ما با کسی مشکل نداشتیم ولی با بعضی از اقوام و دوستان ارتباط نداشتیم بعدها فهمیدیم که آزاده به همه سر می ­زده و با همه در ارتباط بوده است.جایگاه خاصی بین خانواده من و همسرم داشت. شب­هایی که آبیاری داشتم روستا می­ رفتم. شب که فارغ می شدم از کار، آینده را پیش بینی  می­ک ردم. خیلی زود است که تنها شویم. به خیلی چیزها فکر می­ کردم. ولی هیچ در خیالاتم خطور نمی­ کرد که همچین اتفاق برای ما بیفتد.

سمیه از دوستش می ­گوید:آزاده یک اخلاقی داشت اگه چیزی داشت و یکی خوشش می­ آمد,می­ گفت این برای توست.حتی اگه یک بار هم استفاده نکرده بود.فیلمی بود که نقش اصلی آن دوتا بال داشت. آزاده می­ گفت کاش من هم از آن بال­های بزرگ داشتم تا بتوانم پرواز کنم.آرزو داشت پرستار شود. دوست داشت جشن تولد بگیردبرای خودش. هیچ وقت دنبال این نبود همه چیز را داشته باشد,دنبال این نبود که یک قهرمان باشد. می­ خواست زندگی آرام و شاد داشته باشد.همیشه هم یاد خاطرات شاد می­ افتاد و می­ خندید. هیچ وقت خاطرات تلخ را تداعی نمی­ کرد. خانواده ­اش را دوست داشت,اما احساس غیرقابل وصفی به پدرش داشت. می­گفت پدرم دوستم است, فکر نمی ­کنم کسی پدرش مثل پدر من باشد.آزاده بزرگترین آرزویش برای بقیه این بود که هیچ وقت غمگین نباشند, شاد ودرست زندگی کنند.

 

اخبار مشابه :
اهدای عضو
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط پایگاه خبری - تحلیلی چهلستون در وب منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.

دیدگاه های ارسال شده توسط شماپیام هایی که به غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

1 پاسخ بهعبدی که آزاد شد

دیدگاه خود را در مورد این خبر نشر دهید.

پست الکترونیکی شما انتشار پیدا نمی کند.